داستان بهلول و غذای خلیفه

روزی از روزها، هارون الرشید که آوازه شوخ‌طبعی و سخنان حکیمانه بهلول را بارها شنیده بود، تصمیم گرفت غذایی مفصل و گران‌بها برای او بفرستد.

برخی می‌گفتند هدف خلیفه احترام گذاشتن به بهلول بود و برخی دیگر معتقد بودند که می‌خواست واکنش او را بسنجد و ببیند این مرد عجیب با هدیه خلیفه چه خواهد کرد.

خادم دربار، ظرفی پر از غذاهای رنگارنگ و خوش‌بو را برداشت و به سوی خرابه‌ای رفت که بهلول بیشتر اوقات در آنجا می‌نشست. هنگامی که به آنجا رسید، بهلول را دید که آرام و بی‌اعتنا بر روی سنگی نشسته و در سکوت به اطراف نگاه می‌کند.

خادم ظرف غذا را با احترام مقابل او گذاشت و با لحنی آمیخته به غرور گفت:
«این غذا مخصوص سفره خلیفه است. امیرالمؤمنین هارون الرشید آن را برای تو فرستاده تا از آن بخوری. قدر این لطف را بدان، زیرا کمتر کسی چنین افتخاری نصیبش می‌شود.»

بهلول نگاهی کوتاه به ظرف غذا انداخت، اما هیچ شوق و اشتیاقی در چهره‌اش دیده نمی‌شد. در همان نزدیکی، سگی لاغر و گرسنه در میان خرابه‌ها پرسه می‌زد. بهلول بی‌درنگ ظرف غذا را برداشت و آن را مقابل سگ گذاشت. حیوان با احتیاط نزدیک شد و مشغول خوردن غذا شد.

خادم که از این صحنه به خشم آمده بود، با صدای بلند فریاد زد:
«ای بهلول! مگر دیوانه شده‌ای؟ این غذا از سفره خلیفه آمده است. چگونه آن را به یک سگ می‌دهی؟ این بی‌احترامی به خلیفه نیست؟»

بهلول با آرامش به خادم نگاه کرد و لبخند کوتاهی زد؛ گویی از پیش می‌دانست چنین واکنشی خواهد دید. سپس آهسته گفت:
«آرام‌تر سخن بگو! اگر این سگ بفهمد که این غذا از طرف خلیفه است، شاید او هم حاضر نشود آن را بخورد.»

خادم لحظه‌ای سکوت کرد و پاسخی برای این سخن نیافت. او می‌دانست که بهلول هرگز بی‌دلیل سخن نمی‌گوید و در پس هر جمله کوتاهش، نکته‌ای عمیق و انتقادی پنهان است.

این حکایت کوتاه، یکی از داستان‌های مشهور بهلول است که با زبانی طنز، نگاه انتقادی او به قدرت و حاکمان را نشان می‌دهد؛ سخنی که در ظاهر شوخی است، اما در باطن، اندیشه‌ای عمیق درباره ارزش واقعی انسان‌ها و جایگاه قدرت در جامعه را به تصویر می‌کشد.

مطالب مشابه از ذهن آموز: