گریگوری راسپوتین مردی با نیروهای شگفت انگیز

اول ژانویه 1917 درجه حرارت شهر پطروگراد _ که اکنون لنینگراد خوانده می شود 30 درجه زیر صفر بود. چند نفری بر فراز پلی روی رودخانه ی نوا شاهد تماشای پلیس هایی بودند که دور سوراخی روی یخ جمع شده بودند. غواصی در حفره فرو رفت و سر طنابی را با خود به آبهای تاریک زیر یخ برد. وقتی غواص خارج شد، پلیس ها طناب را بالا کشیدند، جسدی بیرون آمد بر روی یخ ها افتاد.

جسد متعلق بود به مردی ریشو که حدود 40 سال سن داشت او را با طناب بسته بودند، اما قبل از مرگ توانسته بود دستش را آزاد کند. دست او بر سینه اش چسبیده بود، گویی قبل از مرگ می خواسته علامت صلیب بر خود بکشد. او یک چکمه بیشتر به پا نداشت. چکمه ی دیگرش در دست بازرس پلیس بود که در آن نزدیکی ایستاده بود. این چکمه توسط پسری در روی یخ ها پیدا شده بود و پلیس از روی همان چکمه توانسته بود جسد را پیدا کند.

بازرس رو به یکی از پلیس ها کرد و گفت:«برو به بارکوف تلفن کن، بگو ما راسپوتین را پیدا کردیم. چند گلوله به بدن او شلیک شده.»

گریگوری راسپوتین که سه روز قبل کشته شده بود، یکی از معروفترین شخصیتها در پطروگراد بود و بعد از مرگش مبدل به شخصیتی افسانه ای در سراسر جهان شد. نماد شیطان، فریب و حیله گری. اگر سرمقاله ی مجله ای را دیدید که نوشته بود: «راسپوتین راهب دیوانه» می توانید مطمئن باشید مقاله پر است از ماجراهای عیاشی ها و شیادی های او و اینکه چگونه تزار و ملکه را فریفت، چگونه یکی از عوامل انقلاب روسیه و سقوط خاندان رومانوف بود و … البته همه ی اینها حقیقت ندارد اما داستانی سرگرم کننده فراهم می کند که چهره ی حقیقی راسپوتین را می پوشاند.

حقیقت آن است که او صاحب نیروهای غریب بود. قصه عیاشی ها و باده گساری های او همگی حقیقت ندارد اما مرد خدا هم نبود.

راسپوتین در دهکده ی پوکروفسکوپه در 1870 زاده شد. پدر او روستایی مرفه ای بود. او در جوانی شهرت به شور و شر داشت تا آنکه با کشیشی ملاقات کرد و تحت تأثیر او چهار ماه به دعا و عبادت گذرانید و مابقی عمرش را به لباس کشیش ها درآمد. در 19 سالگی ازدواج کرد اما مدتی بعد به سرش زد و بصورت راهبی آواره ی دهکده ها شد. وقتی دوباره به خانه بازگشت تغییر کرده بود و صاحب قدرت فوق العاده ی روحی بود.

راسپوتین از استعداد «نگاه دوم» برخوردار بود. این استعداد از کودکی بر او آشکار شد. یکبار که دهقانی اسبی را دزدیده بود او دزد و محل پنهان کردن اسب را پیدا کرد. از این سیر و سیاحت ها او قدرت درمانگری پیدا کرده بود. کنار بستر بیماران زانو می زد و دعا می کرد تا بهبود پیدا کنند بعد دستش را بر روی دست آنها می گذاشت و بسیاری از آنها شفا پیدا می کردند. وقتی او به شهر پطروگراد رسید سال 1903 بود او شهرت زیادی به دست آورده بود. و علی رغم ظاهر خشن روستایی وارش به محافل اشرافی راه پیدا کرد.

در 1907 او تبدیل به شخصی با نفوذ در دربار تزار شد. سه سال مثل ملکه الکساندرینا ولیعهد را بدنیا آورده بود: پرنس الکسی، اما معلوم شد ولیعهد به بیماری توارثی هموفیلی مبتلاست. بیماری که خونریزی در بیمار بند نمی آید. بیمار با کوچکترین خراشی ممکن است تا حد مرگ خونریزی کند. وقتی الکسی سه سالش شد، روزی به زمین خورد و مجروح شد.

ملکه به یاد راسپوتین افتاد که دو سال قبل او را دیده بود و به دنبال او فرستاد. همینکه راسپوتین به دربار رسید به آرامی گفت:«ابدا” نگران نباشید. او خوب خواهد شد.» و دستش را بر پیشانی کودک گذاشت، لبه ی تخت نشست و آرام شروع به صحبت با او کرد، بعد زانو زد، دعا خواند. ظرف چند دقیقه کودک به خواب عمیق و آرامی رفت، فردای آن روز حال او بکل خوب شده بود.

از آن به بعد ملکه وابستگی شدیدی به کمکهای راسپوتین پیدا کرد. ملکه اصلا” آلمانی بود و در میان درباریان احساس بیگانگی می کرد و قدرت راسپوتین به او اطمینان می بخشید. تزار نیز به راسپوتین اعتماد پیدا کرده بود و این اعتماد باعث قدرت راسپوتین شده بود.

نیکلای دوم فرمانروای ناتوانی بود و ضعف او بیشتر از بی رحمیش بود. هنگام سرکوب امواج نارضایتی اجتماعی تصمیم های غلطی می گرفت که خشم مردم را شعله ور می کرد. مخالفانش اعتقاد داشتند تصمیمهای او توسط راسپوتین گرفته می شود و تزار ناچار شد از راسپوتین بخواهد دربار و شهر را ترک کند اما الکسی دوباره زمین خورد و مجروح شد و خونریزی او چند روز ادامه پیدا کرد.

بسیار ضعیف شده بود. ملکه تلگرافی برای راسپوتین فرستاد و او پاسخ داد:«بیماری او چندان خطرناک نیست نگران نباشید.» لحظه ای که این تلگراف به دربار رسید حال الکسی رو به بهبود رفت.

شروع جنگ جهانی اول روسیه با انقلاب سیاسی و شکست های نظامی همراه بود. راسپوتین توسط زن دیوانه ای مجروح شد، درست در همان زمان که آرشیدوک فرانتر فردیناند ولیعهد اطریش در سارایوو کشته شد.

راسپوتین پیشگویی کرده بود، جنگ باعث نابودی تزار خواهد شد. بنابراین از جنگ نفرت داشت و قصد داشت تزار را متقاعد کند از جنگ دوری نماید. اما در آن لحظه تاریخی مجروح شده بود و در بستر بیماری بود.

پایان کار راسپوتین در 1916 فرا رسید. توطئه ای علیه او چیده شد او به خانه پرنس فلیکس یوزوپوف که به او اعتماد داشت دعوت شد. بعد از آنکه چند تکه کیک که قبلا” زهرآلود شده بود خورد و هیچ اثری بر او نگذاشت، یوزوپوف چند گلوله از پشت به او شلیک کرد و بعد با میله ای آهنی بر سر او کوبید. اما وقتی جسدش را طناب پیچ کردند و زیر یخهای رودخانه انداختند هنوز زنده بود.

در لباسش نامه ای پیدا شد خطاب به تزار که نوشته بود احساس نیرومندی به او می گوید قبل از شروع سال 1917 کشته خواهد شد. اگر او توسط دهقانان کشته شود، سلطنت تزار تا سالها بعد دوام خواهد یافت اما اگر اشراف او را بکشند _ که همینطور هم شد _ در این صورت هیچیک از افراد خانواده ی سلطنتی تا دو سال دیگر زنده نخواهند ماند.

او درست گفته بود. تزار و اعضای خانواده اش در جولای 1918 به قتل رسیدند و این یکی از پیشگویی های شگفت راسپوتین بود.

منبع: کتاب سفر به ناشناخته ها، نیروهای اسرار آمیز بشر – تالیف: کالین ویلسون

مطالب مشابه از ذهن آموز:
خبرنامه
خبرم کن از
0 دیدگاه
Inline Feedbacks
مشاهده همه دیدگاه ها
0
خوشتان آمد، کامنت بگذارید!x