آل پاچینو؛ جذابِ پوکر فیسِ ایتالیایی

کتاب **Sunny Boy: The Life and Times of Al Pacino** یا همون «سانی بوی» که خودش نوشته، یه جور اتوبیوگرافی جذاب و پر از لحظه‌های شخصی، هنری، فروتنی و کله‌شقی های آل پاچینو، این اَبربازیگر هالیوودی هست.

 کودکی سخت ولی پرانرژی – «پسر آفتابی» از محله برانکس؛

لقب «سانی بوی» رو مادرش به او داده بود؛ روحیه گرم و عجیب پرشوری داشت.

از ۲ سالگی پدر و مادرش از همدیگر جدا شدن و او با مادرش بزرگ میشه البته در خانه پدربزرگ و مادربزرگ مادری اش…

مادری که دچار افسردگی بود ولی این باعث نمیشد حواسش از آل پاچینو پرت بشه…

اون در کتابش مینویسه: «هیچ‌وقت پول نداشتیم، ولی رؤیا چرا.»

نوجوانی اش  پر بود از فرارهایِ مدرسه، سیگار کشیدن، بازیگری خیابانی و یک دنیا آرزو…

اولین بار وقتی بچه‌های محل توی کوچه نمایش اجرا می‌کردن، احساس کرد “جایی که واقعا می‌تونه نفس بکشه اینجاست…

مادرش اما مخالف بازیگری بود و میگفت: «بازیگری نون‌ و آب نداره.» با وجود اینکه از کودکی اونو به تاتر میبرد و آلفردو شاهد نگاههای مشتاق مادرش به بازیگران حاضر در صحنه بود.شاید همانجا بازیگری در وجودش ریشه دواند.

آل پاچینو در کتابش میگه: «همون‌جا فهمیدم بعضی آدم‌ها برای زندگی‌کردن به هوا نیاز ندارن… به صحنه نیاز دارن.»

نقطه عطف زندگی آل پاچینو آشنایی با “لی استراسبرگ” بود.

استراسبرگ یه جورایی پدر معنوی‌اش است.

 پاچینو در کتابش میگه: اولین باری که جلوی استراسبرگ بازی کردم، از استرس صدای قلبم را می‌شنیدم.

 استراسبرگ اون لحظه بهش میگه: «تو بازیگر نیستی… تو مرکز احساساتی. از خودت فرار نکن.»

پاچینو زندگی فقیرانه ای داشته.. او ماه‌ها بدون پول، با کارگری و خوابیدن روی نیمکت‌ها زندگیش رو سپری میکرده…

 خودش می‌نویسه: «چند بار تصمیم گرفتم بازیگری رو کنار بذارم، اما هر وقت کنار میذاشتم، زندگی برایم بی‌معنی می‌شد.»

اولین تست‌های بازیگری‌اش افتضاح بود. حتی از یکی از اونها بیرونش کردن!

 انتخابش برای «پدرخوانده»؛ داستانیه که همه فکر می‌کنن افسانه‌ است ولی واقعیت داره!

 کمپانی پارامونت مخالف انتخابش بود، اونها معتقد بودند که :قدش کوتاهه و چهره اش شناخته شده نیست، قیافه‌اش ستاره نیست.»

ولی کاپولا فقط و فقط او را میخواست.

پاچینو میگه: «فکر می‌کردم منو بیرون می‌کنن. هر روز که سر صحنه حاضر می‌شدم انگار آخرین روزمه.»

اولین صحنه‌ای که از او ضبط می‌کنند (ماجرای کافه و اسلحه) همه تعجب میکنن و سکوت میکنن!! از همان‌ لحظه پاچینو می‌فهمه که زندگیش برای همیشه عوض شده…

او به‌طرز عجیبی مدام نقش‌ها و فرصت‌ها را رد می‌کرد.

 در کتابش میگه: «نترسیدن از شکست، هنر من بود. اما ترس از موفقیت هم داشتم.»

 این صادقانه‌ترین اعترافش درباره خودش است.

 بدون حاشیه‌سازی با صداقت در مورد عشق حرف می‌زند:

«نمی‌دانم چطور عاشق می‌شوم، اما می‌دانم که عشق همیشه بخشی از بازی من بوده.»

 درباره مادرش همیشه با احترام و سوز حرف می‌زند و میگوید: «رفتنِ او اولین تراژدی زندگی من بود.»

مادرش با قرصهای روانگردان یا آرامبخش هایی که استفاده میکرد خودکشی کرده بود.

 بازیگری از نظر او کاووش و جستجو در تاریکی‌های روح است.

او می‌گوید: «نقش‌ها، سرنوشت‌هایی هستند که من قرض می‌گیرم.»

 همیشه قبل اجرای صحنه چند دقیقه تنها می‌نشست و به شخصیت اجازه می‌داد “در او نفس بکشد”.

 پاچینو شوخ طبعی پنهانی دارد.

 برخلاف قیافه جدی‌اش، بسیار بامزه است.

 یکی از خاطرات خنده‌دارش وقتی تازه مشهور شده بود، یک خبرنگار ازش پرسید:

  «چطور با شهرت کنار می‌آیید؟»

 و پاچینو جواب داد:

  «مجبور شدم عینک دودی بزنم… تا کسی نفهمه دارم خودمو نگاه می‌کنم که باور کنم واقعاً این منم!!..

  سخنان آل پاچینو به اهل هنر و سینما:

 «هیچ رؤیایی کوچک نیست.»

 «اگر چیزی تو را دیوانه نمی‌کند، احتمالاً نمی‌ارزد دنبالش بروی.»

 «بازیگری راه نجات من بود، نه راه پولدار شدن.»

مطالب مشابه از ذهن آموز: