کتاب هری پاتر و فرزند نفرین شده

لینک ورود به بازی همستر

شما اکنون قسمتی از کتاب هری پاتر و فرزند نفرین شده اثر جی کی رولینگ، جان تیفانی و جک ترون را می خوانید:

صحنه اول : کینگز کراس

ایستگاه شلوغ و مملو از جمعیت است، آدم های بسیاری در ایستگاه هستند که هر کدام میخواهند برای خود جایی بروند.

در بین این فشار و شلوغی دو قفس بزرگ بر روی دو چرخ دستی سنگین ، تلق و تلوق میکنند.

این چرخ دستی ها توسط دو پسر به نام های جیمز پاتر و آلبوس پاتر کشیده میشوند که مادر آنها جینی هم به دنبالشان در حال حرکت است.

مردی سی و هفت ساله به نام هری دختر خود لیلی را بر روی شانه هایش حمل میکند.

آلبوس: بابا، همش داره این حرف رو میزنه

هری: جیمز بس میکنی؟

جیمز: فقط گفتم شاید بیافته اسلیترین و شاید…

پدرش به او چشم غره میرود.

آلبوس: به مادرش نگاه میکند.

برام نامه مینویسین دیگه؟ نه؟

جینی: اگر بخوای هر روز برات نامه مینویسیم.

آلبوس: نه هر روز نمیخواد. جیمز میگه بیشتر بچه ها فقط ماهی یک بار از خونه بهشون نامه میفرستن. نمیخوام که…

هری: سال پیش برای برادرت هفته ای سه تا نامه میفرستادیم.

آلبوس: چی؟ جیمز!

آلبوس نگاه غضبناکی به جیمز میکند./

جینی: بله، بهتره هرچیزی که در مورد هاگوارتز بهت میگه رو سریع باور نکنی، برادرت یکم شوخه/

جیمز میخندد: حالا میشه بریم، لطفا؟

آلبوس اول نگاهی به پدر و بعد مادرش می اندازد.

جینی: تنها کاری که باید بکنی اینه که مستقیم بری سمت دیوار بین سکوی نه و ده.

لی لی: خیلی هیجان زده ام.

هری:  سرعتت رو کم نکن و نترس که بهش برخورد کنی، این خیلی نکته مهمیه. اگر استرس داری بهتره بدوی طرفش.

آلبوس: من آماده ام.

هری و لی لی دست خود را روی چرخ دستی آلبوس میگذارند، جینی هم چرخ دستی جیمز را میگیرد و با هم خانوادگی به سمت دیوار به سرعت میدوند.

صحنه دو : سکوی نه و سه چهارم

بخار سفید غلیظی از قطار سریع السیر هاگوارتز محیط را پوشانده است.

روز پر جمعیتی است. اما به جای اینکه مردم عادی با لباس های رسمی در حال گذران روز خود باشند، جادوگران و ساحره هایی با رداهای خود در حال تلاش هستند تا با بهترین روش با فرزند دلبند خود خداحافظی کنند.

آلبوس: دیگه وقتشه

لی لی: وای

آلبوس: سکوی نه و سه چهارم

لی لی: کجا هستن؟ اینجان؟ نکنه نیومدن؟

هری با دست رون و هرماینی و دخترشان رز را نشان میدهد. لیلی  به سرعت به سمت آنها میدود.

دایی رون، دایی رون

در حالی که لی لی به سرعت به او میرسد رون صورت خود را به سمت آنها میچرخانه.

لی لی را بلند میکند و در آغوش میگیرد.

رون: این هم از پاتر دوست داشتنی من.

لی لی: تردستی من به دستت رسید؟

رون: ببینم شما اصلا تا حالا نفس دماغ ربای ویژه وسایل شوخی ویزلی به گوشت خورده؟

رز: مامان! باز میخواد اون کار مسخره ش رو انجام بده/

هرماینی: از نظر تو مسخرس، خودش فکر میکنه شاهکاره. به نظر من چیزی بین این دوتاست.

رون: صبر کن، بذار یکم هوا بگیرم… حالا یکم لازمه که… ببخشید اگه بوی سیر میدم/

روی صورت لی لی فوت میکند.

لی لی میخندد: بوی فرنی میدی.

رون: حالا آماده شو که دیگه نتونی هیچ بویی رو احساس کنی! بینی او را میکند/

لی لی: دماغم کو؟

رون: بفرما

دست های رون خالی است.

حقه مسخره ای انجام داد و همگی از فرط بی مزه بودن آن لذت بردند.

لی لی: خیلی خلی

آلبوس: باز همه دارن به ما زل میزنن!

رون: به خاطر منه! خیلی معروفم، اصلا شاهکار حقه های دماغم اسطوره ای شده!

هرماینی: واقعا هم خیلی تحفه س.

هری: راحت ماشینت را پارک کردی؟

رون: آره هرماینی باور نمیکرد که بتونم از آزمایش رانندگی مشنگی، سربلند بیرون بیام، مگه نه هرماینی؟ فکر میکرد آخر سر مجبور بشم مسئول امتحان رو بفراموشم.

هرماینی: اصلا همچین فکری نکردم، من بهت باور دارم/

رز: منم کاملا باور دارم که حافظه مسئول امتحان رو اصلاح کرده.

رون: اوهوی!

آلبوس: بابا…

آلبوس با دستش ردای هری را میکشد.

هری پایین را نگاه میکند.

فکر میکنی چی میشه اگه من بیافتم اسلیترین؟

هری: مگه چه اشکالی داره؟

آلبوس: اسلیترین گروه مارها و جادوی سیاهه… گروه جادوگرای شجاع نیست…

هری: آلبوس سوروس، اسم تو رو از روی دو مدیر هاگوارتز انتخاب کردیم. یکی از اونها اسلیترینی بود و احتمالا از شجاع ترین آدم هایی بود که توی عمرم دیدم.

اما اخه…

هری: اگه برات مهمه، کلاه گروه بندی احساس تو رو درک میکنه و ملاک قرار میده.

آلبوس: واقعا؟

هری: برای من که این کارو کرد.

ادامه کتاب جذاب هری پاتر و فرزند نفرین شده را میتوانید در فیدیبو بخوانید.

علاقمندان به ماوراء و آموزش متافیزیک حتما کانال یوتیوب اسرار ماوراء رو دنبال کنن:

https://www.youtube.com/@asrarmavara

مطالب مشابه از ذهن آموز:
پاسخی بدهید