زندگی نامه کامل اسحاق نیوتن
در روز کریسمس سال 1642 یعنی حدودا 339 سال پیش، یک پسر نوزاد از مادر بیوه ای به نام هانا نیوتن متولد شد.
هانا نیوتون، شوهرش را مدت کوتاهی قبل از تولد فرزندش از دست داده بود و او به همراه فرزندش در یک خانه سنگی و روستایی بزرگ در دهکده کوچکی در لینکلن شایر نزدیک شهرستان گرانتام زندگی می کرد.
هانا اسم پسرش را اسحاق گذاشت، اسحاق نوزادی بسیار کوچک و اغلب مریض بود. از این رو مادرش هانا مجبور بود تا با یقه محکمی، سر اورا بالا نگهدارد، اما این نوزاد کوچک، بعدها به یکی از بزرگترین دانشمندان تاریخ جهان تبدیل شد.
مردمی که اسحاق را می شناختند، نمی توانستند برخی از کارهای عجیب اورا درک کنند. گرچه همه می دانستند که او دانشمند است ولی برخی نیز اورا به چشم یک جادوگر می دیدند.
اسحاق پسر بچه کوچک و تنهایی بود. او تنها بچه خانواده بود و هنگامی که دوساله شد، ماردش هانا دوباره ازدواج کرد و به دهکده مجاور رفت. اسحاق به چند دلیل در همان خانه سنگی روستایی در کنار مادر بزرگش ماند.
او پسری خجالتی بود و ترجیح می داد که مطالعه کند و اسباب بازی های مکانیکی بسازد و با آنها با بچه های دیگر بازی کند.
در آن دهکده هیچ مدرسه ای وجود نداشت و اسحاق تا سن 12 سالگی به مدرسه نرفت.
مدرسه او گرامر نام داشت و در گرانتام بود. با پای پیاده از مدرسه تا خانه حدودا 3 ساعت راه بود او بایستی این مسیر را هر روز میرفت.
کارهای عجیب نیوتن
او نزد شخصی یه نام اقای کلارک که صاحب یک مغازه دارو سازی بود رفت او توانست بالای خانه اقای کلارک یک اتاق بگیرد در این اتاق او کتاب ها را مرتب میکرد و اسباب بازی های مکانیکیش را می ساخت.
اگر چه اسحاق پسر باهوشی بود، ولی درسش در مدرسه زیاد خوب نبود و همیشه شاگرد ضعیفی به نظر می رسید یک روز به طور اتفاقی با یکی از شاگردان مدرسه شان برخورد کرد هر دو درگیر شدند که اسحاق او را کتک زد و تصمیم گرفت که او را در درس هم شکست دهد.
و اندکی بعد همان درگیری باعث شد که اسحاق به درس و نمراتش بیشتر اهمیت دهد و در عرض چند هفته در راس کلاس قرار گرفت.
او سرگرمی مورد علاقه اش ساختن اسباب بازی بود به تدریج هرچه سنش بالاتر میرفت اسباب بازی هایش پیچیده تر و عملی تر میشدند. اسحاق یک بادبادک هم ساخته بود که میتوانست با خود شمع روشنی را به هوا ببرد. جعبه ای در دورش از شعله شمع محافظت میکرد. او شبها بادبادکش را در آسمان پرواز میداد که باعث وحشت ساکنین شهر میشد.
وقتی که نیوتون 16 ساله شد مدرسه را در گرانتام ترک کرد و به مزرعه مادرش رفت تا در کار مزرعه به او کمک کند.
ولی او برای کار کشاورزی اصلا مناسب نبود و بیشتر وقتش را در رویا میگذراند وقتی به دامداری مشغول بود گوسفندان و احشام به سادگی گم میشدند هانا به شدت نگران اسحاق شد زیرا اسحاق اینقدر سخاوتمند بود که به درد کار تجارت هم نمیخورد.
بازگشت نیوتن به سمت علم
اسحاق فقط و فقط به ایده ها و اختراعات علاقه مند بود سپس مادرش به او اجازه داد که به مدرسه باز گردد و پس از آن به دانشگاه کمریج رفت مادرش تا آنجا که میتوانست برایش پول میفرستاد ولی اسحاق مجبور بود بیشتر پولش را از راه خدمت کاری دربیاورد.
او جوانی زیبا، آرام و تنها بود که بیشتر وقتش را بر روی مطالعه و کار بر روی اختراعاتش می گذراند. او توانست برای خودش یک تلسکوپ بسازد.
او ایده هایش را به کسی نمی گفت تا اینکه یکی از معلمانش دریافت او شخصی فوق العاده با استعداد است معلم ریاضیاتش او را تشویق کرد او بود که باعث شد دیگران به استعداد نیوتن پی ببرند.
شروع کشفیات بزرگ
اولین سالهای نیوتون در دانشگاه در سال 1665 پایان یافت که در آن زمان ناگهان همه چیز تغییر کرد بیماری وحشتناکی به نام طاعون در انگلستان شیوع یافت.
دانشگاه کمبریج بسته شد و تمامی دانشجویان به خانه هایشان فرستاده شدند. اسحاق به پیش مادرش بازگشت و دوسال در آنجا سرگرم مطالعه شد.
در خلال این مدت تقریبا اکثر ایده های بزرگش به ظهور رسیدند احتمالا در همین زمان سیب معروف برسرش افتاد. اینکه این اتفاق واقعا رخ داده باشد به نظر بنده چندان مهم نیست مهم این است که او به همانند سقوط سیب و سقوط ماه از میان آسمان اندیشید و دقیقا از همین رو به تئوری نیروی جاذبه دست یافت.

تئوری نیروی جاذبه نیوتن که کشش خورشید زمین و سیارات به یکدیگر است یکی از مهمترین قوانين علمی است که تا کنون کشف شده.
نیوتون، عقایدش را تقریبا 20 سال مخفی نگهداشت و در سال 1667 مجددا به دانشگاه کمبریج بازگشت و در سال 1669 به عنوان استاد ریاضیات جانشین استاد ریاضی خودش شد.
او به عنوان پروفسور، مشغول تعلیم و آموزش شد او در یکی از جلسات سخنرانیش در مورد مبحث نور صحبت کرد با اینکه افراد زیادی به او اهمیت نمی دادند ولی او کار خودش را ادامه داد.
پدیده رنگین کمان او را به سختی مجذوب خود کرد و نتیجه بررسی هایش این مطلبرشد که نور اصلا سفید نیست بلکه مخلوطی از رنگ های قرمز، نارنجی، زرد، سبز، آبی، نیلی و بنفش است.
کیمیاگری نیوتن
نور تنها موضوع مورد علاقه نیوتن نبود، بلکه هر ساله چندین ماه را صرف مطالعه علم کیمیاگری که شکلی قدیمی از علم شیمی امروزیست می نمود.
هدفش این بود که قلع فلز تیره و سنگین را به طلای براق و خالص تبدیل کند. کیمیاگران 100 ها و 1000 سال بر روی این موضوع کار کرده بودند ولی این موضوع بیشتر شبیه جادو بود تا علم با این حال نیوتن روزها و شبهایش را صرف جست جوی طلا میکرد.
همچنان که ایده های نیوتون شناخته میشد شهرت او نیز به طور مداوم بیشتر می شد. نام او در سراسر بریتانیا و اروپا شناخته شد. کار او دوستان زیادی را گرد او جمع کرد و همچنان دشمنانی را برایش فراهم آورد.
حرکت سیارات
یکی از دوستانش اورا متقاعد کرد که کتابی درباره معمای آسمان و پاسخ نیوتون بنویسد که در یک کتاب 3 جلدی مسیر حرکت سیارات و چیزهای دیگر را توضیح داد. او توضیح داد که مسیر حرکت سیارات دایره نیست و بیضی شکل است. بعد از انتشار این کتاب و معروفیتش وارد مجلس شد و یک شغل مهم دولتی هم به او دادند که به او لقب سر دادند و او شد سر اسحاق نیوتون.
ذهن او تا پایان عمرش همچنان فعال باقی ماند نام نیوتن به خاطر ایده های ارزشمندش همواره زنده است او مطمئنا بزرگترین دانشمند زمانش و احتمالا دانشمند انگليسی در تمام دوران هاست به همین علت است که بر روی پوند انگلیس تصویر او چاپ می شود که نام و یادش را جاودانه میکند.
