داستان فرار اسیر آلمانی در جنگ جهانی دوم با قانون جذب!
اسیر آلمانی در خاطرات خود میگوید که در جنگ جهانی دوم با کمک قانون جذب توانسته از اردوگاه کار اجباری روسیه فرار کند و به رویاهایش برسد.
او قبلا مهندس الکترونیک بوده که به عنوان اسیر جنگی برای کار در یک معدن ذغال سنگ فرستاده شده بوده است.
این مطلب از کتاب : قدرت فکر ، ژوزف مورفی انتخاب شده است.
اسیران در ابتدا به طور سرسری مورد معاینه قرار میگرفتند و سپس موظف بودند به طور روزانه مقدار معینی ذغال سنگ تحویل بدهند. در صورتی که زندانی موفق به تحویل آن مقدار از ذغال سنگ نمیشد از جیره غذایی او کم میشد و این امر برابر بود با مرگ او.
بعد از مدتی شروع به طرح نقشه فرار کردم. یقین داشتم ضمیر باطنم در این راه از کمک های لازم دریغ نخواهد کرد…
داستان فرار لوتان فون بلنک اشمیت
او داستان فرارش را اینگونه توصیف کرده است:
مرا به عنوان اسیر جنگی و برای کار در یک معدن ذغال سنگ فرستاده بودند و من هر روز شاهد مرگ ده ها نفر در آن اردوگاه بودم.
اسرا تحت مراقبت و نظارت شدید روس ها که نگهبانانی خشن و افسرانی متکبر و خودپسند بودند قرار داشتند.
اسیران در ابتدا به طور سرسری مورد معاینه قرار میگرفتند و سپس موظف بودند به طور روزانه مقدار معینی ذغال سنگ تحویل بدهند. در صورتی که زندانی موفق به تحویل آن مقدار از ذغال سنگ نمیشد از جیره غذایی او کم میشد و این امر برابر بود با مرگ او.
بعد از مدتی شروع به طرح نقشه فرار کردم.
یقین داشتم ضمیر باطنم در این راه از کمک های لازم دریغ نخواهد کرد.
خانه ام در آلمان منهدم شده و افراد خانواده ام به قتل رسیده بودند. از دوستانم کسی باقی نمانده بود، آنها یا کشته شده بودند یا اسیر شده بودند.
ضمیر باطن را خطاب قرار دادم و گفتم من میخواهم به لس آنجلس بروم، تو باید وسایل سفرم را مهیا کنی.
قبلا تصاویری از این شهر دیده بودم، به همین خاطر هر شب قبل از خواب بناها و بلوارهای آنجا را در خاطرم مرور میکردم و با فکر آن شهر به خواب میرفتم.
خودم را میدیدم که در بلوار ویلشایر و در آن شهر زیبا در حال قدم زدن هستم و دست در دست دختری که قبل از جنگ با او آشنا شده بودم گذاشته ام. (اکنون با همان دختر ازدواج کرده ام.)
از خیابان ها میگذشتم و سوار اتوبوس ها میشدم.
برای صرف غذا وارد رستوران میشدم.
گاهی اتومبیل شخصی ام را بر میداشتم و با آن در خیابان ها به پرسه زدن می پرداختم.
عکس قدیمی بلوار ویلشایر در همان سالهای جنگ جهانی دوم
خلاصه از تمام گشت و گذارم تصویر زنده و روشنی می ساختم و این تصاویر در ذهن من به روشنی درختان حاشیه اردوگاه بودند و چیزی از آن کمتر نبودند.
هر روز صبح نگهبان مخصوص اردوگاه به حضور و غیاب اسرا می پرداخت. از یک شروع میکرد تا به شماره 17 که شماره من بود میرسید و من قدمی به جلو برمیداشتم.
یک روز که نگهبان طبق معمول به حضور و غیاب کردن مشغول بود، هنوز چند شماره ای نخوانده بود که صدایش کردند و بعد از چند دقیقه که مراجعت کرد از شماره بعدی من یعنی 18 شروع به شمارش کرد.
همان موقع احساس فرار در من ایجاد شد.
هنگام غروب که واحد ما به اردوگاه برگشت، کسی متوجه فرار من نشد و ساعت ها بعد به آن پی بردند که احتمالا خیلی دیر شده بود.
در آن روز من از اردوگاه بی آنکه دیده شوم خارج شدم و به مدت 24 ساعت بدون وقفه راه رفتم. روز بعد بی حال و بی رمق در گوشه کوچه ای در شهر متروکی دراز کشیدم.
سپس چند روزی با ماهیگیری شکمم را سیر کردم.
بعد سوار قطارهای ذغال سنگ که راهی لهستان بودند شدم و سرانجام با کمک چند نفر توانستم خودم را به لوسرن سویس برسانم.
در آنجا با یک زوج امریکایی آشنا شدم که بعد از آنکه داستان فرارم را شنیدند، مرا به خانه خودشان در کالیفرنیا دعوت کردند، من هم قبول کردم.
به هنگام ورود به لس آنجلس به تماشای شهر پرداختم، شگفت آنکه از بولوار ویلشایر گذشتم، همان ساختمان ها، خیابان ها و رستوران ها را دیدم که تمام آنها را در تصورات خود دیده بودم.
تا عمر دارم هیچوقت قدرت اعجازگر تجسم و تخیل را از یاد نخواهم برد و در تمام دشواری های زندگی از آن استفاده خواهم کرد.