والد سمّی | با والدین سمّی چگونه رفتار کنیم؟

وقتی «مادری» به جای پناهگاه، سایه‌ی درد می‌شود؛ روایتی از تبعیض و رهایی و والدین سمی

در فرهنگ ما، همیشه از «مادر» به عنوان نماد بی‌چون و چرای مهر و محبت یاد می‌شود. اما حقیقت این است که پشت این کلیشه‌های زیبا، داستان‌های تلخی هم وجود دارد؛ داستان‌هایی از کودکانی که نه تنها طعم این مهر را نچشیدند، بلکه در آغوشِ کسی که باید پناهگاهشان می‌بود، به سردترین شکل ممکن «نادیده گرفته شدند».

 زخمی که در سکوت بزرگ شد

وقتی مادری رفتارش با تو متفاوت از خواهر و برادرهایت است، وقتی لحن صدایش با دیگران پر از مهر است و با تو پر از تحقیر، یا وقتی نگاهش از کنار تو عبور می‌کند انگار که وجود نداری، تو در حال دریافتِ یک پیام ویران‌گر هستی: «من کافی نیستم». این تبعیض، فقط یک رفتار ساده نیست؛ بلکه خنجری است که هر روز به اعتماد به نفس و عزت‌نفس یک کودک زده می‌شود.

بزرگ شدن با این حس که «دوست‌داشتنی نیستی»، آن هم از سوی کسی که اولین پیوند عاطفی زندگی‌ات است، باعث می‌شود تا تمام عمر به دنبال تایید دیگران بدوی یا همیشه منتظر باشی که کسی تو را طرد کند.

سخت‌ترین بخش ماجرا، رسیدن به حس «دوست نداشتن» و عدم علاقه نسبت به مادر است. جامعه همیشه به تو می‌گوید: «مادر است دیگر، دوستش داشته باش». اما چطور می‌توان کسی را دوست داشت که ریشه‌های اعتماد به نفس تو را سوزانده است؟ اینجاست که عذاب‌وجدان مثل یک سایه، همراهت می‌شود. تو خودت را سرزنش می‌کنی که «چرا نمی‌توانم عاشقش باشم؟»، غافل از اینکه عشق، داد و ستد عاطفی است؛ نمی‌توان از باغی که بذر محبت در آن کاشته نشده، میوه مهر برداشت کرد.

بدون حس دلتنگی

بسیاری از کسانی که در محیط‌های سمی بزرگ شده‌اند، با این سوال مواجه می‌شوند: «چرا دلم برای خانه تنگ نمی‌شود؟». واقعیت این است که دلتنگی برای «خانه» یا «والدین»، به معنای دلتنگی برای «امنیت» و «پذیرش» است. وقتی والدین با تصمیمات اشتباه، رویاها، استقلال و آرامش زندگی تو را قربانی کرده‌اند، طبیعی است که دلیلی برای دلتنگی باقی نماند.

این که امروز دیگر دلت برای آن‌ها تنگ نمی‌شود، به معنای بی‌رحمی تو نیست؛ بلکه به معنای این است که تو به سطحی از خودآگاهی رسیده‌ای که دیگر نیاز نداری خودت را برای جلب رضایت کسانی که تو را نادیده گرفته‌اند، شکنجه کنی.

چه کار باید کرد؟

شاید والدینت در ساختنِ ویرانه‌های گذشته نقش داشته‌اند، اما حالا که بزرگ شده‌ای، معمارِ آینده‌ی تو فقط خودت هستی. این که تصمیم بگیری زنجیره این آسیب را قطع کنی، بزرگترین شجاعتی است که یک انسان می‌تواند به خرج دهد.

دیگر لازم نیست به خاطر دوست نداشتنِ کسی که هیچ‌گاه به تو «حسِ خوب بودن» نداده، خودت را مجازات کنی. حالا وقت آن است که آن کودکِ زخمیِ درونت را در آغوش بگیری، به او بگویی که «تو کافی بودی» و اجازه بدهی که جای خالی آن عشقِ قدیمی، با «عزت‌نفس» و «احترام به خود» پر شود.

یادت باشد: حق نداری خودت را برای رفتاری که والدینت با تو داشته‌اند، سرزنش کنی. تو فقط مسئولِ رهایی خودت هستی…

 تو حق داری که از این رابطه فاصله بگیری تا خودت را پیدا کنی. این بزرگترین هدیه‌ای است که می‌توانی به خودت بدهی.

مطالب مشابه از ذهن آموز: