داستان جالب درویش
در دل کوهستانی دور، درویشی زندگی میکرد که مردم او را «درویشِ خاموش» مینامیدند. نه به این دلیل که حرف نمیزد، بلکه چون حرفهایش همیشه از جنس سکوت بود؛ سکوتی که آدم را مجبور میکرد خودش را بشنود.
یک روز جوانی خسته و سرگردان به کلبهٔ او رسید. گفت: «ای درویش، من هرچه تلاش میکنم آرام نمیشوم. دنیا با من سرِ جنگ دارد. چرا زندگی اینقدر سخت است؟»
درویش لبخندی زد و کتری را روی آتش گذاشت. بدون اینکه چیزی بگوید، مشتی چای داخل آب ریخت. اما اینبار چای خشک را روی آتش پاشید؛ نه داخل آب.
چای سوخت، دود بلند شد و طعم تلخی در هوا پیچید.
جوان با تعجب گفت: «این چه کاری بود؟ چای را خراب کردی!»
درویش گفت: «تو هم همین کار را با زندگیات میکنی. به جای اینکه درون خودت بریزی، همهچیز را روی آتشِ بیرون میپاشی. برای همین میسوزی، برای همین تلخ میشوی.»
سپس چای تازهای دم کرد، اینبار درست. فنجان را به جوان داد و ادامه داد:
«آرامش از بیرون نمیآید. آرامش زمانی میآید که بفهمی آتش را باید برای گرم شدن استفاده کرد، نه برای سوزاندن خودت.»
جوان جرعهای نوشید. طعم چای ساده بود، اما عجیب آرامشبخش. گفت: «پس مشکل دنیا نیست… مشکل منم؟»
درویش گفت: «نه. نه تو، نه دنیا. مشکل فقط جهتیست که انرژیات را خرج میکنی. وقتی درونت آرام شود، دنیا هم آرام میشود.»
جوان همان شب در کلبهٔ درویش ماند. صبح که بیدار شد، درویش رفته بود. فقط یک جمله روی سنگی کنار آتش نوشته بود:
«آدمی وقتی بزرگ میشود که بفهمد آتش دشمن نیست؛ همراه است.»