ماجرای ردپاهای عجیبی که به ناگهان روزی در انگلستان ظاهر شده بودند!

آن چه موجودی بود که میتوانست از دیوارهای سنگی بگذرد؟ از هر ارتفاعی بپرد و از هر رودخانه ای عبور کند؟

تا به امروز کسی نمیداند در مورد چه موجودی صحبت میکنیم. موجودی که کارهای انجام نشدنی را انجام داد .

در شب پنج شنبه هشتم فوریه سال 1885 در جنوب انگستان برف در حال باریدن بود. هنری پیلک که صاحب مغازه نانوایی بود از خانه اش بیرون آمد و به برف آمده نگاهی کرد.  ناگهان مسیری از ردپا در حیاط خانه مشاهده کرد.

ردپاها شبیه نعل اسب حالتی شبیه حرف U انگلیسی داشتند. هنری ردپاها را دنبال کرد. دقیقا جلوی هم در یک خط مستقیم بودند، هیچ حیوان یا انسانی اینگونه راه نمیرود. مثل این بود که کسی روی طناب راه برود. او آدم کنجکاوی نبود به همین خاطر به نانوایی اش رفت اما یک ساعت بعد تمام شهر به جنب و جوش افتاده بود.

سایر اهالی شهر هم ردپاها را دیده بودند و در تلاش بودند تا موجودی را که صاحب آن ردپاهاست پیدا کنند.

در آغاز ، این امر جنبه تفریحی داشت اما هرچه به جستجو ادامه میدادند، احساس ترس و حیرت مردم بیشتر میشد.

به نظر میرسید موجودی که در شب گذشته از شهر آنها بازدید کرده است می بایست از نیروهای مافوق طبیعی برخوردار باشد.

در برخی نقاط ردپاها به دیوار رسیده بودند و از آن سوی دیوار ادامه پیدا کرده بودند. آیا آن موجود از روی دیوار پریده بود؟

خیر ، چون عمق ردپاها در آن سوی دیوار اصلا تغییری نکرده بود.

ردپاها یازده سانتیمتر طول و و هفت سانتی متر عرض داشتند و بدون استثنا در همه جا 20 سانتی متر از یکدیگر فاصله داشتند.

ردپاها از همه جای شهر عبور کرده بودند.

آیا آن موجود ناشناخته مشغول علامت گذاری بوده است؟

حالا این اتفاق عجیب جنوب انگلستان را درگیر خود کرده بود.

در عرض یک شب چگونه موجودی توانسته بود یک استان را از ردپاهای خود پر کند ردپاهایی که در برخی نقاط نزدیک به 100 مایل از هم دور بودند.

ردپاها علاوه بر خانه ها، در قبرستان ها، ساحل دریا، جنگل ها و حتی بالای تپه ها نیز ادامه پیدا کرده بودند.

این ردپاها به رودخانه اِکس هم رسیده بودند که دو مایل عرض آن بود، و بعد از رودخانه دقیقا از نقطه مقابل آن ادامه پیدا کرده بودند.

کم کم ترس در بین اهالی آن منطقه حاکم شد.

زن ها و بچه ها در خانه ها مخفی شدند و درها و پنجره ها را محکم بستند. مردان سگ های خود را برداشته با اسلحه های گرم و سرد شروع به جستجو کردند.

البته واقعا کسی نمیدانست که اگر این موجود را پیدا کند باید چگونه او را به دام بیاندازد؟

اما این رویداد هرگز رخ نداد. آن موجود هرچه که بود بدون اینکه دیده شود از آن منطقه دور شد و دیگر هرگز بازنگشت.

مردم برای هفته ها با خود سلاح حمل میکردند و از راه های خلوت و دورافتاده دوری میکردند.

روزنامه ها مطالب زیادی در مورد این ردپاها منتشر کردند.

برخی شروع به ساختن جواب برای این معما کردند. عده ای میگفتند کار خرگوش ها یا موش های عظیم الجثه بوده است. برخی دیگر میگفتند ردپاها مربوط به پرندگان بوده است.

اما هیچ کدام از تفسیرها با حقایق منطبق نبودند. هزاران جای پا در یک مسیر مستقیم و به اندازه های دقیق در سکوت مطلق و به طور خستگی ناپذیری با سرعتی ثابت از هر مانعی گذشته بودند.

مردان و زنانی که شاهد این ماجرا بودند دیگر در میان ما نیستند و این سوالاتی برای همیشه بی پاسخ ماندند. اینکه آن موجود چه بود و از کجا آمده بود و به کجا میرفت؟ و اینکه چه زمانی دوباره باز خواهد گشت؟

مطالب مشابه از ذهن آموز: