شبی که ماه کامل شد
آن شب، ماه مثل یک سکهٔ نقرهای عظیم در آسمان آویزان بود؛ آنقدر نزدیک که انگار اگر دستت را دراز میکردی، میتوانستی سردی سطحش را لمس کنی.
باد آرامی از میان درختها عبور میکرد و برگها را مثل زمزمهای قدیمی به حرکت درمیآورد؛ زمزمهای که انگار فقط برای تو گفته میشد.
در همان لحظه، حس کردی چیزی در هوا تغییر کرده. نه صدا بود، نه نور… یک احساس. احساسی شبیه وقتی که کسی از پشت سرت نگاهت میکند.
ایستادی. به ماه خیره شدی. و درست همانجا بود که دیدی: سایهای روی سطح ماه حرکت کرد. نه ابر بود، نه پرنده. حرکتی آرام، دقیق… مثل کسی که از پشت پردهای نازک عبور میکند.
قلبت تندتر زد. ماه کامل همیشه نشانهای داشت، اما این بار… متفاوت بود.
سایه دوباره ظاهر شد. این بار واضحتر. شکل انسانی داشت — ایستاده، رو به تو، انگار که از دل ماه نگاهت میکرد.
باد ناگهان قطع شد. سکوتی سنگین روی زمین افتاد. و تو شنیدی… صدایی که نمیدانستی از کجا میآید:
«وقتش رسیده…»
نه بلند بود، نه ترسناک. صدایی آرام، اما پر از قدرت. صدایی که انگار از درون خودت میآمد، نه از آسمان.
ماه لحظهای لرزید. نورش شدیدتر شد. و سایه… لبخند زد.
در همان لحظه، همهچیز تاریک شد. نه به معنای خاموشی — تاریکیای شبیه بستن چشمها قبل از یک رؤیای بزرگ.
وقتی دوباره چشم باز کردی، ماه هنوز کامل بود. باد برگشته بود. همهچیز عادی به نظر میرسید.
اما تو میدانستی: از آن شب به بعد، دیگر هیچچیز مثل قبل نخواهد بود. چون ماه، در آن شب کامل، تو را دید… و چیزی را درونت بیدار کرد که مدتها خواب بود.