حکایت ملا نصرالدین: خانه ای که سالها به دنبالش میگشت!

حکایت «خانه‌ای که سال‌ها دنبالش می‌گشت» از ملا نصرالدین:

روزی ملا نصرالدین خسته و غمگین کنار در کاروانسرا نشسته بود. کوله‌باری پاره کنار دستش بود و عصایی چوبی در دست داشت. مردی غریبه که از راهی دور آمده بود، کنارش نشست و گفت:

– ملا، چرا این‌قدر درهمی؟

ملا آهی کشید و گفت:

– دنبال خانه‌ای برای آرامش می‌گردم؛ سال‌هاست در سفرم اما هنوز پیدایش نکرده‌ام.

غریبه خندید و گفت:

– شاید هم خانه‌ای که می‌خواهی، جای دیگری است. چه جور خانه‌ای می‌خواهی؟

ملا جواب داد:

– خانه‌ای که در آن،

هیچ‌کس به کسی دروغ نگوید،

هیچ‌کس حسادت نکند، ظلم نکند،

هیچ‌کس تظاهر به چیزی که نیست نکند،

و هیچ‌کس به خاطر پول و مقام، حق دیگری را نخورد.

مرد غریبه گفت:

– عجب ملا! اگر چنین خانه‌ای پیدا کنی، من هم همسایه‌ات می‌شوم! ولی بگو ببینم، خودت هم در آن خانه همین‌طور خواهی بود؟

ملا مکثی کرد، کمی سرش را خاراند و گفت:

– اگر راستش را بخواهی… شاید نه همیشه!

غریبه لبخند زد،

 در همین لحظه صدای اذان از مسجدی در همان حوالی بلند شد. غریبه از جا بلند شد و گفت:

– بیا به مسجد برویم. شاید جواب را آن‌جا پیدا کنی.

ملا به‌ناچار همراه او به مسجد رفت. مسجد کوچک و ساده بود. کف مسجد فرش کهنه‌ای پهن بود و دیوارها ترک برداشته بود. وقتی وارد شدند، ملا دید که چند نفر در گوشه‌ای مشغول صحبت‌اند؛ یکی از دیگری گلایه می‌کرد، دیگری از گرانی می‌نالید، سومی از همسایه‌اش بد می‌گفت.

ملا زیر لب گفت:

– ببین، اینجا هم همین است. آدم‌ها عوض نمی‌شوند، خانه امنی که من می‌خواهم، اصلاً وجود ندارد.

نماز تمام شد. بیرون مسجد، غریبه رو به ملا کرد و گفت:

– ملا، اگر اجازه بدهی، حکایتی برایت بگویم.

ملا گفت:

– بگو، شاید مرهمی باشد بر این دل خسته.

غریبه گفت:

– روزگاری پادشاهی بود که می‌خواست زیباترین تالار دنیا را داشته باشد. دستور داد تالاری بزرگ بسازند و دیوارهایش را کامل از آینه بپوشانند؛ هزاران آینه در کنار هم، به‌گونه‌ای که هر کس وارد تالار می‌شد، هزار تصویر از خودش می‌دید.

وقتی تالار آماده شد، پادشاه خواست نخستین کسی باشد که وارد آن می‌شود. روز افتتاح، تنها وارد تالار شد. به محض ورود، هزار پادشاه را دید؛ همه با تاج، همه باشکوه. لبخند زد، و هزار لبخند به او برگشت. سرش را تکان داد، هزار سر تکان خورد.

با خودش گفت: «چه تالار باشکوهی!»

سال‌ها گذشت. تالار متروک شد. گرد و غبار روی آینه‌ها نشست و کسی به تالار سر نمی‌زد. روزی مرد فقیری که در قصر کار می‌کرد، در را باز کرد و وارد تالار شد. آینه‌ها خاک گرفته و کدر شده بودند؛ تصویرها دیگر واضح نبود، چهره‌ها درهم و تار می‌نمودند. مرد گفت:

«چه تالار زشتی! همه این آدم‌ها غمگین و کثیف‌اند!»

بعد، بدون اینکه حتی یک آینه را تمیز کند، بیرون آمد و هر جا نشست گفت:

«در قصر پادشاه، تالاری هست پر از آدم‌های عبوس و زشت!»

غریبه مکثی کرد و ادامه داد:

– داستانت، ملا، شبیه همین تالار است.

تو در شهرها و خانه‌ها می‌گردی و مردم را می‌بینی. می‌گویی همه دروغ می‌گویند، حسادت می‌کنند، ظلم می‌کنند. مثل همان مرد.

فقیر که تالاری را خاک‌آلود دید، اما حتی یک آینه را هم تمیز نکرد.

ملا گفت:

– یعنی می‌گویی عیب از من است، نه از مردم؟

غریبه گفت:

– نمی‌گویم فقط از توست؛ اما تا وقتی یک آینه را هم تمیز نکرده‌ای، قضاوت کل تالار بی‌فایده است.

تو دنبال خانه‌ای می‌گردی که در آن امن باشی، اما امنیت را با خودت حمل نمی‌کنی…

تو دنبال آدم‌هایی می‌گردی که دروغ نگویند، اما خودت گاهی دروغ «مصلحتی» را مجاز می‌دانی.

تو از غیبت بدت می‌آید، اما وقتی جمع گرم می‌شود، تو هم نمک مجلس می‌شوی.

تو از ریا بیزاری، اما خودت هم دوست داری مردم بگویند: «ملای عارف، ملای دانا.»

ملا ساکت شد. این‌بار به جای اینکه جواب آماده‌ای بدهد، کمی در خودش فرو رفت.

غریبه گفت:

– ملا، تو سال‌هاست در سفر هستی؛ سفری از شهری به شهر دیگر، از خانه‌ای به خانه دیگر، از جماعتی به جماعتی دیگر.

اما سفر اصلی را هنوز شروع نکرده‌ای.

ملا پرسید:

– سفر اصلی چیست؟

غریبه گفت:

– سفری که به سمت خودت بیایی.

تا وقتی از خودت فرار می‌کنی، بهانه‌اش را در کوچه‌ها و آدم‌ها پیدا می‌کنی،

یکی بد است، یکی دروغ‌گوست، یکی ریاکار است.

اما وقتی سفر اصلی را شروع کنی، می‌بینی

تمام این بدی‌ها  یک نسخه‌اش را در خودت هم داری.

ملا سرش را پایین انداخت و گفت:

– یعنی اگر من عوض شوم، خانه‌ای که می‌گردم پیدایش می‌شود؟

غریبه گفت:

– خانه‌ای که دنبالش می‌گردی، اول باید در درونت ساخته شود…

آدمی که در درون خودش آرامش ندارد، اگر در زیباترین خانه دنیا هم زندگی کند، باز هم بهانه‌ای برای ناآرامی پیدا می‌کند.

آدمی هم که با درونش آشتی کرده، حتی اگر در کلبه‌ای کوچک زندگی کند، همان‌جا برایش «خانه امن» و بهشت است.

ملا کمی به آسمان نگاه کرد. ابرها آرام حرکت می‌کردند.

غریبه لبخند زد و گفت:

هر بار که خواستی دنیا را محکوم کنی، اول از خودت شروع کن…

ساعتی گذشت. هوا رو به غروب می‌رفت. ملا سرش را بلند کرد تا از غریبه چیزی بپرسد، اما دید او دیگر کنارش نیست. فقط کوله‌بار

خودش بود، عصای خودش، همان کاروانسرا، همان مسجد، همان کوچه‌ها و همان مردم.

با خودش گفت:

– من فکر می‌کردم برای پیدا کردن آرامش باید شهر را عوض کنم، خانه را عوض کنم، آدم‌ها را عوض کنم، اما شاید باید نگاه خودم را عوض کنم.

آن شب، به جای اینکه مثل همیشه از اهل شهر گلایه کند، تصمیم گرفت از خودش شروع کند؛

روزها گذشت. کم‌کم، مردم شهر دیدند،

 ملا نصرالدین عوض شده؛ آرام‌تر، مهربان‌تر و عمیق‌تر شده.

دیگران، بدون اینکه دلیلش را بفهمند، در کنارش احساس امنیت بیشتری می‌کردند.

روزی یکی از اهالی شهر به او گفت:

– ملا، شنیده بودیم سال‌هاست دنبال خانه‌ای امن می‌گردی، پیدایش کردی؟

ملا لبخند زد و گفت:

– بله، خانه‌ای که می‌خواستم، یک گوشه‌اش همین‌جاست…

در دلی که آهسته‌آهسته دارد یاد می‌گیرد با خودش صادق باشد.

و در دل اضافه کرد:

«شاید روزی برسد که آن خانه، نه فقط در درون من، که بین همه ما ساخته شود؛

اما تا آن روز، هر قدم کوچکی که در خودم برمی‌دارم، آجری است در دیوارهای آن خانه.»

مطالب مشابه از ذهن آموز: